سلام خدمت تمام دوستان گلم.
بعد از یه مدت طولانی اومدم تا همتون رو دعوت کنم
آهنگ های گروه ترنس رو گوش کنید.
تو این مدت که نبودم مشغول کارای گروه بودم.
ما یه گروه موسیقی تشکیل دادیم و مشغول ضبط
آهنگامون هستیم.
خوشحال میشم اگه با مراجعه به سایت
http://www.musicbaran54.com و سرچ trans band
آهنگامون رو دانلود و گوش کنید.
نوشته شده توسط فرشاد در جمعه 23 اردیبهشت1390 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”
پس به طبقه ی بالایی رفتند…
در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”
دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”
دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…
طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”
پس به طبقه ی پنجم رفتند…
آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”
نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه 19 اردیبهشت1389 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت
دختر پسری با سرعت 120 کیلومتر سوار بر موتور سیکلت
دختر:اروم تر من میترسم
پسر:نه داره خوش میگذره
دختر:اصلا هم خوش نمیگذره تو رو خدا خواهش میکنم خیلی وحشت ناکه
پسر:پس بگو دوستت دارم
دختر: باشه باشه دوستت دارم حالا خواهش میکنم اروم تر
پسر: حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)
پسر: میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟ اذیتم میکنه
و.......
روز نامه های روز بعد: موتور سیکلتی با سرعت 120کیلومتردر ساعت به ساختمانی اثابت کرد موتور سیکلت دونفر سرنشین داشت اما تنها یکی نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهم در عوض خواست یک بار دیگه ازدختر بشنوه که دوستش داره (برای آخرین بار)

نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت
از بیمارستان مرخص شد. به خونه رسید. صدای زنگ موبایلش بود. باز هم اس ام اس رسیده بود."کجایی یلدا؟چرا جوابمو نمی دی؟ چرا دانشگاه نمی یای...؟![]()
خودشو باخته بود.
نمی خواست به اتیش زندگی اون ، آیدین هم بسوزه.
نه تنها اون، هیچ کس نباید می فهمید. تصمیم خودشو گرفته بود. مطمئن بود اگه آیدین بفهمه تنهاش نمیزاره
.دوست نداشت اینطوری ببینتش. می خواست همه چیو تموم کنه.قلبش پر از حسرت بود...حسرت دیدن...حسرت بودن...![]()
گوشیشو گرفت و بهش زنگ زد."آیدین هر چی بین ما بوده دیگه تموم شده.من هیچ احساسی نسبت بهت ندارم.دیگه نمی خوام ببینمت...دیگه به من زنگ نزن..."بعدش قطع کرد.آیدین بهت زده به گوشی تلفن نگاه می کرد.
تمام وجودش فکر شد. چی شده که یلدا این قدر سنگ دل شده؟؟؟؟؟
نه داره شوخی میکنه.زنگ زدیلدا ریجکت میکرد.ودر نهایت خاموش کرد.تمام وجود آیدین پر از ترس شد.دوستش داشت. نمی تونست باور کنه...![]()
چند روز گوشی یلدا خاموش بود.بعد از اون که یلدا گوشیو روشن کرد پر از اس ام اس های آیدین بود،همه رو نخونده پاک کرد.آیدین دوباره بهش زنگ زد. یلدا گوشیو برداشت و یک دعوای لفظی آیدین گفت"حتما یکی دیگرو پیدا کردی؟
" یلدا در اوج عصبانیت گفت"آره یکی بهتر و خیلی قشنگ تر از تو"
و گوشیو گذاشت. عشقی که تو قلب آیدین بود داشت به تنفر تبدیل میشددیگه کم کم فراموشش کرد...
آیدین دیگه اونو فراموش کرده بود. خیلی دلش میخواست بدونه اون کیه که این قدریلدا دوستش داره.![]()
یک روز تصمیم گرفت که به محل زندگی یلدا بره. از یکی از اهالی محل پرسید ولی اون نمی شناختش. جلوتر دوباره از یکی سوال کرد از یک مغازه دار که قدیمی هم بود. مغازه دار از آیدین پرسید چیکارش داری؟ آیدین گفت از طرف دانشگاه یه نامه براش آوردم. مغازه دار بهش گفت که دیر اومده، براش تعریف کرد که اون سرطان داشته حدود 2-3 ماه گذشته جوابش کردن و یلداهم تا اون روز نمی دونست و الان یه هفته است که فوت کرده.
آیدین آدرس مزارو ازش گرفت. به مزار رفت. آیدین نشست و آروم آروم گریه کرد
. شرمنده بود. شرمنده تمام فکرهای بدی که در مورد صداقت و درستی عشق یلدا کرده بود. فهمید که یلدا اونو حتی بیشتر از خودش دوست داشت...![]()
![]()
از اون روز به بعد کسی آیدین رو ندید.... .![]()
نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه 22 فروردین1389 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
تو خواموشي خونه خاموشه...
شب آشفته گل فرا موشه..
بخواب امشب پشت اين روزن
شب كمين كرده رو به روي من...
تب آلوده تلخو بي كوكب
شب شب غربت شب همين امشب...
لاي لايي من به جاي تو شكستم
تو نبودي من به سوگ من نشستم...
از ستاره تا ستاره گريه كردم..
از هميشه تا دوباره گريه كردم...
لا لا لا لا آخرين كوكب
لباس رؤيا بپوش امشب
لا لا لا لا اي تن تب دار
اشكامو از رو گونه هام بردار
لا لا لا لا سايه ي بيدار
دست مهتاب رو تو دسته من بگذار
نوشته شده توسط فرشاد در جمعه 6 آذر1388 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای خوبم. امروز اومدم یه مطلب خیلی خیلی قدیمی رو واستون بزارم. این مطلب تو سال ۸۵ تو همین وبلاگ نوشته شده. و الان دوباره میخوام که بخونینش. می ارزه
يه اتاقی باشه گرمه گرم... روشنه روشن...
تو باشی منم باشم... كف اتاق
سنگ باشه، سنگ سفيد... تو منو بغل ميكنی كه نترسم،
كه سردم نشه، كه نلرزم... اينجوری كه
تو تكيه دادی به ديوار پاهاتم دراز كردی منم اومدم
نشستم جلوت و بهت تكيه دادم، با پاهات محكم منو گرفتی،
دوتا دستتم دورم حلقه كردی... بهت ميگم چشاتو ميبندی؟
ميگی آره... بعد چشاتو ميبندی... بهت ميگم برام قصه ميگی؟
ميگی آره... بعد شروع ميكنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن...
يه عالمه قصه طولانی كه هيچ وقت تموم نميشن... ميدونی؟
ميخوام رگمو بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو...
يه حركت سريع... يه ضربه ی عميق... بلدی كه؟ ...
ولی تو كه نميدونی ميخوام رگمو بزنم... تو چشاتو بستی...
نميبينی تيغ رو از جيبم در می آرم... نميبينی كه سريع می برم...
نميبينی كه خون فواره می زنه رو سنگای سفيد...
نميبينی كه دستم می سوزه و لبم و گاز می گيرم كه
نگم آآآآآخ... كه تو چشاتو باز نكنی و نبينی...
تو داری قصه می گی ... من شلوارك پامه...
دستم و می ذارم رو زانوم، خون مياد از دستم می ريزه
رو زانوم و از زانوم می ريزه روی سنگای سفيد...
قشنگه مسيره حركتش... حيف كه چشات بسته ست
ونمی تونی ببينی... تو بغلم كردی... ميبينی كه سرد شدم...
محكم تر بغلم می كنی كه گرمم بشه ... ميبينی نا منظم نفس
می كشم... تو دلت می گی: آخي!! دوباره نفسش گرفته...
ولیاينبار فرق میكنه... ميبينی هر چی محكم تر بغلم می كنی
سردتر می شم... ميبينی كه ديگه نفس نمی كشم...
چشاتو باز می كنی ميبينی من
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردم........
می دونی؟ من می ترسيدم خود كشی كنم...
از خون ديدن، از تنهايی مردن... وقتی بغلم كردی
ديگه نترسيدم... آخه ديگه تنها نبودم... حتی مرگم
در كنار تو زيبا بود... مردن خوب بود... آرومه آروم...
گريه نكن! گريه نكن ديگه!!!... من كه ديگه نيستم
چشاتو بوس كنم بگم خشگل شديا،بعدش تو همونجوری
وسط گريه هات بخندی...
گريه نكن ديگه...
تو رو خدا گريه نكن...
دلم می شكنه ها...
تو كه میدونی دلم چقدر نازكه
نشكونش خوب؟؟؟...
دوست دارم
نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني خلوت و راز و نياز
عشق يعني محنت و سوز و گداز
عشق يعني سوز بي ماواي ساز
عشق يعني نغمه اي از روي ناز
عشق يعني كوي ايمان و اميد
عشق يعني يك بغل ياس سپيد
عشق يعني يك ترنم از يه یار
عشق يعني سبزي باغ و بهار
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني انتهاي انتظار
عشق يعني وعده بوس و كنار
عشق يعني يك تبسم بر لب زيباي يار
عشق يعني يك ترنم از حنين ناي يار
عشق يعني حس نرم اطلسي
عشق يعني با خدا در بي كسي
عشق يعني همكلام بيصدا
عشق يعني بي نهايت تا خدا
نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت
وقتي كه ديگر نبود!
من به بودنش نيازمند شدم.
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار نشستم.
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم
وفتي او تمام شد........من اغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن..
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن!
نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت
مگه می شه با کسانی که لحظه به لحظه ی زندگی با "ما"هستند در کنار دلمون!بگیم که برو خسته ام...تنهام بذار...حوصله تو ندارم...نمی خوام باهات حرف بزنم ...
حرفایی که نیش هستند.مگه می شه؟!
اگه خسته ای از دستش...اگه می خواستی تنها باشی!حرف نزنی!راحت باشی!پس چرا "ما" شدی؟ خب می رفتی و تنها زندگی می کردی با یه قلب!!
من فقط یه چیز می گم:اگه تو از دنیای بیرون خسته و ناراحتی
من از دنیای درونم به تو آرامش می دم
اگه تو از هوای بیرون سردت شده من از دنیای درونم به تو گرما می دم
اگه تو از بی وفای بیرون گرفته ای
من از دنیای درونم بهت وفادار می مونم با تموم دلم!
فقط ازت می خوام بهم "اعتماد کنی" همین!!
"
نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت
کاش بودی تا دلم تنها نبود،تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من،زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من،قصه گوی غصه ی غمها نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام،بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم،این چنین پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی،بعد تو این زندگی زیبا نبود....
نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشك یه گوشه ای نشسته بودند.
گنجشك نر به گنجشك ماده اظهار محبت می كرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم.چرا به من كم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فكر كردی من كم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوك منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.
باد كه مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی كرد و فرمود اون گنجشك ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشك نر گفت خوب ادعاتو اجرا كن بینم.
گفت من چنین قدرتی ندارم.
سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟
گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش كلاس میاد یه خالی ای می بنده.عاشق كه ملامت نمیشه. من عاشقم.یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره.
حضرت به گنجشك ماده گفت اینكه به تو اظهار محبت میكنه چرا محلش نمیدی؟
گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشك دیگه رو.
مگه تو یك دل چند تا محبت جا میگیره؟
این كلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت كه تا چهل روز گریه می كرد و فقط یك دعا می كرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی كن.
نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت
سلام دوباره به بچه های خودمون.![]()
بچه ها من دوباره برگشتم.![]()
![]()
![]()
![]()
می خوام دوباره این وبلاگ رو برسونم به صدر بهترین وبلاگها.
اگه دوباره کمکم کنین و منو از نظرای قشنگتون بهره مند کنین خیلی خوشحالم میکنین.![]()
![]()
تو این مدت که نبودم خیلی داغون شدم. خیلی خیلی داغون![]()
![]()
لعنت به زندگی که با آدم این کارا رو میکنه.
یادش بخیر تابستون ۸۵ که بهترین روزای عمرم بود.
هرچی بیشتر از عمرم میگذره بیشتر حسرت اون روزا و شبا رو می خورم.![]()
بچه هایی که پایه هستن یه گروه باحال اینترنتی درست کنیم و خوش بگذرونیم و غم و غصه ها رو فراموش کنیم یه نظر خصوصی واسم بذارن.
از همه ی دوستانی هم که به این وبلاگ سر زدن و میزنن و منو با نظرای قشنگشون راهنمایی می کنن بی نهایت ممنونم.
منتظر آپ بعدی من باشین.
دوستتون دارم دوستای خوبم.
......عاشق بی معشوق...... فرشاد
نوشته شده توسط فرشاد در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت
عروسک جونم .......... تو هم غصه داری
مثل من کنج خونه .......... هوای بی کسی داری
عروسک جونم .......... تو هم تنها شدی اسیر غصه ها شدی
در این سراب زندگی .......... اسیر لحظه ها شدی
عروسک جونم .......... تو هم گریون شدی اسیر یه عشق بی هوس شد
عاشق شدی ........... گریون شدی .......... اسیر انتظار شدی
عروسک جونم.......... وفا دیگه رنگی نداره
تو این سراب زندگی .......... حرف اول جداییه...
نوشته شده توسط فرشاد در جمعه 26 مهر1387 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی بتز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی بتز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده
تو ذهن کوچه های اشنایی
پر شده از پاییز تن طلایی
تو نیستیو وجودمو گرفته
شاخه ی خشک پیچک تنهایی
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده
نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه 16 مهر1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
در انتظار بازگشتت خواهم ماند ای عشق من و تنها مرگ میتواند مرا از این کار باز دارد.
عاشقانه دوستت دارم .
نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه 3 مهر1387 ساعت 17:16 موضوع | لینک ثابت
همه می گفتن این یار واسه من که یار نمی شه
من می گفتم این حسودیا از عاشقی شه
اما تو منو مزحکه آدما کردی
این بار با تو قهرم واسه همیشه
چقدر به پات نشستم غرورمو شکستم
تو حق یه عمر عاشقی رو خوب دادی دستم
نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
خدایا !
تمام عاشقان را به عشقشان برسان.
نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه 5 فروردین1386 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
عشق یعنی سرمستی و دیوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
* * *
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
* * *
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
* * *
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق ،
آمدنی بود نه آموختنی

نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه 4 بهمن1385 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت
تنهایم,
تنهای تنها
تنهایی که از تنهایی, تنها, تنها را میشناسد
و تنها, تنهایی اش را با تنها سپری می کند![]()
![]()

نوشته شده توسط فرشاد در جمعه 19 آبان1385 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
در روز تولدم می خواهم برای تو بنویسم
دلم می خواست سواد خواندن و نوشتن نداشتم
تو را داشتم و کلبه یی در گوشه ی پرتی از این جهان!
تو با تمام کلید های جهان آمده بودی!
آمده بودی تا رهایم کنی از زندان خودساخته یی که در آن مدفون بودم!
تو آمده بودی تا رویاهایم را تعبیر کنی و برآورد آرزوهایم باشی
و من خود را نخستین کاشف عشق در جهان می دیدم!
تو بهترین هدیه سال های تولد من بودی!
حضورت برایم بهترین هدیه بود!
احساس می کنم، یک سال بیشتر ندارم!
می بینی، فقط یک سال با تو بودن را حساب کرده ام!
سال های بی تو را به حساب عمر خود نمی گذارم.
من تمام این سال ها را به چله نشسته بودم و خواهم نشست تا معجزه ی بوسه های تو نازل شوند!
دیگر تنها منتظرم!
منتظر آنکه باز هم با تو نفس بکشم!
عطر آغوشت را به من ببخش، من تمام عاشقانه های جهان را برایت خواهم خواند!
نگاهت را به من ببخش، من تو را به تماشای رنگین کمان ترانه ها خواهم برد!
کاش امسال نیز حضورت بهترین هدیه تولدم باشد...
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه 16 مرداد1385 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
در همسايگي خدا... در اغوش فرشتگان...
غرق نور مي شوم... در سرنوشتي خلوت...
اعتبار نامم...گواهي بودنم مي شود همراه قصه ها...
هم بازي زندگي در هجوم سا يه هاي آشنا...
در آغوش آ سمان...
نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه 28 تیر1385 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت
جلسه ی خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت

تا گرم آغوشت شدم
چه زود فراموشت شدم
تقصير تو نبود خودم
باري روي دوشت شدم
كاشكي دلت بهم مي گفت
نقشه ي قلبمو داره!!
هركي زد و رفت و شكست
يه روز يه جا كم مياره!!!
موندن و سوختن و ساختن
همه يادگار عشقه
انتقام از تو گرفتن
كار من نيست
كار عشقه !!!
نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه 11 تیر1385 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت

خاطراتم مال تو ، شعر هایم را ببر
در عوض نگذار تا ، از تو باشم بی خبر
کاشکی آن قاصدک ، نامه ات را داده بود
حیف وقتی داد که ، برگ ،برگش پاره بود
من که میدانم هنوز ، قلب تو گیر من است
پس نگو این عاشقی ، باز تقصیر من است
نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه 8 تیر1385 ساعت 0:46 موضوع | لینک ثابت
1. Darajate Piri :
- Janin
- Nozad
- Khord Sal
- Koodak
- No Javan
- Javan
- Mian Sal
- Pir
- Fartoot
- Kohan Sal
- Fosil
- Ali Daei !!
))
2. Zane Savare Taxi Mishe Be Ranandehe Mige :
Aman Az Gerooonie Roono Sineh !
Taraf Mige : Lapppaaaa Ham Hamintor
Zane Mige : Bi Hayaye Jelf !!
Taraf Mige : Baba Jan LAPPAAAAA LOOBIA ADAS !!
))))
3. Women Are Like ~> INTERNET :
They ENTER Your Life
SCAN Your Packet
TRANSFER Money
EDIT Your Mind
DOWNLOAD Their Problems
DELETE Your Smile
& HANG U 4ever... !
4. Sokhani Az Bozorgane Qazvini :
Ta Omid Hast ....
Arezooo Nemikonam !!
))))
5. Qazvinie Forme Applicatione Mohajerat Por Mikarde...
Joloye SEX Minivise : YES PLEASE !!
Behesh Migan : Oh We Mean Male Or Female !?
Taraf Mige : Nothing Difference !!))))))))
6. Tarafo Mibaran Jahannam !!
Migan 734834/571 Rakat NAMAZ Bedehkari !!
Mige 734834 Rakat Ghabool Vali 0/571 Male Chie?!
Migan Male COSINUSE ZAVIEYE ENHERAF Az Gheblast !!
)))
7. ANDY Dar Akharin Peyghamesh Gofte :
Khoshgelaei Ke Na Mikhan Beraghsan
& Na Mikhan Donbale Gitare Shamaei Zadeh Begardan...
Mitoonan Beran Ali Daei Ro ....![]()
8. Man Vaghti Delam Migire Miram Be Deh !!
To Ham Har Vaght Delet Gereft Bia BeDeh !!)))
9. Qazvinie Too Khastegari Javabe RAD Mishnave !!
Roo KANE Dadashe 2khtare ASID Mipashe !!!
))))))))))))))
10. Rashtie Az Zanesh Miporse Ta Behal Ba Chand Nafar Khabidi?!
Mige: Khodaeish Faghat Ba To... Oona Hamashoon Ta Sobh Bidar Boodan..!!
)))))
نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه 7 تیر1385 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام دوستان.
من فرشاد هستم.
ساکن چالوس هستم و 21 سالمه.
دانشجوی رشته ی برق دانشگاه شمال آمل هستم.
در این وبلاگ مطالب عاشقانه ای رو براتون قرار میدم.
امیدوارم خوشتون بیاد و منو از نظرات قشنگتون بی نصیب نذارین.
ممنونم.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY